روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
دلتنگی ام برای کوچه ها اشک هایم برای گلدان ها شانه هایم برای هر کلاغی که روزی عاشق شود و چشم در چشم مترسکی به فردا بیندیشد ! چشم هایم برای تو سیاره ی کوچکی که فاتحش بودی ! در آن نخستین قدم هایت به دلم .. فاتح ابرهای این حوالی ! بیا و برایم ببار ... ببار که دلتنگ کوچه باغ های خیس خاطره ام دلتنگ گیسوانی که بوی شبنم می دهد و دامنی که بوی دامنه های گروس پیر را بدهد ... و بوی خاک ...بوی پدر ... و بوی پالتویی که سالهاست بر شانه های جالباسی تکیه داده است می بینی ؟ چقدر غریبم ! و غریبی ام چقدر بلندتر است از ارتفاع بی قراری های زمین وقتی که با قله کوهی خورشید را بوسه می زند ! من بانوی شعر وآیینه ام اما چین های صورتم را کسی عاشق نمی شود زیرا که مردمان این حوالی شمارش ستاره هایشان به شمارش چین های دامن است و هر چه زیباتر برقصی شاپرک های بیشتری شانه های تو را می بوسند ... و هر چه بیشتر برای من بباری بیشتر کاهگل این دل شکسته بوی آسمان می گیرد ! من بانوی تمام کوه های تنهایم تمام صخره های پیری که زخم های خود را قرن هاست خمیازه می کشند و اعتراف می کنم یک بار شیرین شدم در آن دم آخر که فرهاد میان سنگ ها به صدایی جان می گرفت و به سکوتی جان می داد ... و یک بار مُردم ! با غرورم ! عقابی که از آسمان به خاک افتاد ! مرا با تمام زمین بپوشان ! یک قطعه ...یک سنگ ... مرا که اقیانوس دردم در بر نخواهد گرفت ... . ٣٠/آذرماه/ 89 
| Design By : Night Melody |
